امام مهدی (عج): من ذخیره خدا در روی زمین و انتقام گیرنده از دشمنان او هستم
۱۳۹۶/۴/۲۸ تعداد بازدید: ۱۶۷
print

ویژه نامه در مورد زندگی امام جعفر صادق( علیه السلام )

مختصری از زندگانى‌ حضرت امام صادق (ع)

1. امام‌ صادق‌ (ع)

حضرت‌ امام‌ جعفر صادق‌ علیه‌ السلام‌ رئیس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( شیعه‌ ) در روز 17ربیع‌ الاول‌ سال‌ 83 هجرى‌ چشم‌ به‌ جهان‌ گشود .

پدرش‌ امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) و مادرش‌ "ام‌ فروه‌" دختر قاسم‌ بن‌ محمد بن‌ ابى‌ بکر مى‌باشد.

کنیه‌ آن‌ حضرت‌ : "ابو عبدالله‌" و لقبش‌ "صادق‌" است‌ . حضرت‌ صادق‌ تا سن‌ 12 سالگى‌ معاصر جد گرامیش‌ حضرت‌ سجاد بود و مسلما تربیت اولیه‌ او تحت‌ نظر آن‌ بزرگوار صورت‌ گرفته‌ و امام‌ ( ع‌ ) از خرمن‌ دانش‌ جدش‌ خوشه‌چینى‌ کرده‌ است‌ .

پس‌ از رحلت‌ امام‌ چهارم‌ مدت‌ 19 سال‌ نیز در خدمت‌ پدر بزرگوارش‌ امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) زندگى‌ کرد و با این‌ ترتیب‌ 31 سال‌ از دوران‌ عمر خود را در خدمت‌ جد و پدر بزرگوار خود که‌ هر یک‌ از آنان‌ در زمان‌ خویش‌ حجت‌ خدا بودند ، و از مبدأ فیض‌ کسب‌ نور مى‌نمودند گذرانید .

بنابراین‌ صرف‌ نظر از جنبه‌ الهى‌ و افاضات‌ رحمانى‌ که‌ هر امامى‌ آن‌ را دار مى‌باشد ، بهره‌مندى‌ از محضر پدر و جد بزرگوارش‌ موجب‌ شد که‌ آن‌ حضرت‌ با استعداد ذاتى‌ و شم‌ علمى‌ و ذکاوت‌ بسیار ، به‌ حد کمال‌ علم‌ و ادب‌ رسید و در عصر خود بزرگترین‌ قهرمان‌ علم‌ و دانش‌ گردید .

پس‌ از درگذشت‌ پدر بزرگوارش‌ 34 سال‌ نیز دوره‌ امامت‌ او بود که‌ در این‌ مدت‌ "مکتب‌ جعفرى‌" را پایه‌ریزى‌ فرمود و موجب‌ بازسازى‌ و زنده‌ نگهداشتن‌ شریعت‌ محمدى‌ ( ص‌ ) گردید .

زندگى‌ پر بار امام‌ جعفر صادق‌ ( ع‌ ) مصادف‌ بود با خلافت‌ پنج‌ نفر از بنى‌ امیه‌ ( هشام‌ بن‌ عبدالملک‌ - ولید بن‌ یزید - یزید بن‌ ولید - ابراهیم‌ بن‌ ولید - مروان‌ حمار ) که‌ هر یک‌ به‌ نحوى‌ موجب‌ تألم‌ و تأثر و کدورت‌ روح‌ بلند امام‌ معصوم‌ ( ع‌ ) را فراهم‌ مى‌کرده‌اند ، و دو نفر از خلفاى‌ عباسى‌ ( سفاح‌ و منصور ) نیز در زمان‌ امام‌ ( ع‌ ) مسند خلافت‌ را تصاحب‌ کردند و نشان‌ دادند که‌ در بیداد و ستم‌ بر امویان‌ پیشى‌ گرفته‌اند ، چنانکه‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) در 10 سال‌ آخر عمر شریفش‌ در ناامنى‌ و ناراحتى‌ بیشترى‌ بسر مى‌برد .



2. عصر امام‌ صادق(ع)


عصر امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) یکى‌ از طوفانى‌ترین‌ ادوار تاریخ‌ اسلام‌ است‌ که‌ از یک‌ سواغتشاشها و انقلابهاى‌ پیاپى‌ گروههاى‌ مختلف‌ ، بویژه‌ از طرف‌ خونخواهان‌ امام‌ حسین‌ ( ع‌ ) رخ‌ مى‌داد ، که‌ انقلاب‌ "ابو سلمه‌" در کوفه‌ و "ابو مسلم‌" در خراسان‌ و ایران‌ از مهمترین‌ آنها بوده‌ است‌ . و همین‌ انقلاب‌ سرانجام‌ حکومت‌ شوم‌ بنى‌ امیه‌ را برانداخت‌ و مردم‌ را از یوغ‌ ستم‌ و بیدادشان‌ رها ساخت‌ . لیکن‌ سرانجام‌ بنى‌ عباس‌ با تردستى‌ و توطئه‌ ، بناحق‌ از انقلاب‌ بهره‌ گرفته‌ و حکومت‌ و خلافت‌ را تصاحب‌ کردند . دوره‌ انتقال‌ حکومت‌ هزار ماهه‌ بنى‌ امیه‌ به‌ بنى‌ عباس‌ طوفانى‌ترین‌ و پر هرج‌ و مرج‌ ترین‌ دورانى‌ بود که‌ زندگى‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) را فراگرفته‌ بود .

و از دیگر سو عصر آن‌ حضرت‌ ، عصر برخورد مکتبها و ایده‌ئولوژیها و عصر تضاد افکار فلسفى‌ و کلامى‌ مختلف‌ بود ، که‌ از برخورد ملتهاى‌ اسلام‌ با مردم‌ کشورهاى‌ فتح‌ شده‌ و نیز روابط مراکز اسلامى‌ با دنیاى‌ خارج‌ ، به‌ وجود آمده‌ و در مسلمانان‌ نیز شور و هیجانى‌ براى‌ فهمیدن‌ و پژوهش‌ پدید آورده‌ بود .

عصرى‌ که‌ کوچکترین‌ کم‌ کارى‌ یا عدم‌ بیدارى‌ و تحرک‌ پاسدار راستین‌ اسلام‌ ، یعنى‌ امام‌ ( ع‌ ) ، موجب‌ نابودى‌ دین‌ و پوسیدگى‌ تعلیمات‌ حیات‌بخش‌ اسلام‌ ، هم‌ از درون‌ و هم‌ از بیرون‌ مى‌شد .

اینجا بود که‌ امام‌ ( ع‌ ) دشوارى‌ فراوان‌ در پیش‌ و مسؤولیت‌ عظیم‌ بر دوش‌ داشت‌ . پیشواى‌ ششم‌ در گیر و دار چنین‌ بحرانى‌ مى‌بایست‌ از یک‌ سو به‌ فکر نجات‌ افکار توده‌ مسلمان‌ از الحاد و بى‌دینى‌ و کفر و نیز مانع‌ انحراف‌ اصول‌ و معارف‌ اسلامى‌ از مسیر راستین‌ باشد ، و از توجیهات‌ غلط و وارونه‌ دستورات‌ دین‌ به‌ وسیله‌ خلفاى‌ وقت‌ جلوگیرى‌ کند .

علاوه‌ بر این‌ ، با نقشه‌اى‌ دقیق‌ و ماهرانه‌ ، شیعه‌ را از اضمحلال‌ و نابودى‌ برهاند ، شیعه‌اى‌ که‌ در خفقان‌ و شکنجه‌ حکومت‌ پیشین‌ ، آخرین‌ رمقها را مى‌گذراند ، و آخرین‌ نفرات‌ خویش‌ را قربانى‌ مى‌داد ، و رجال‌ و مردان‌ با ارزش‌ شیعه‌ یا مخفى‌ بودند ، و یا در کر و فر و زرق‌ و برق‌ حکومت‌ غاصب‌ ستمگر ذوب‌ شده‌ بودند ، و جرأت‌ ابراز شخصیت‌ نداشتند ، حکومت‌ جدید هم‌ در کشتار و بى‌عدالتى‌ دست‌ کمى‌ از آنها نداشت‌ و وضع‌ به‌ حدى‌ خفقان‌آور و ناگوار و خطرناک‌ بود که‌ همگى‌ یاران‌ امام‌ ( ع‌ ) را در معرض‌ خطر مرگ‌ قرار مى‌داد ، چنانکه‌ زبده‌هایشان‌ جزو لیست‌ سیاه‌ مرگ‌ بودند .

"
جابر جعفى‌" یکى‌ از یاران‌ ویژه‌ امام‌ است‌ که‌ از طرف‌ آن‌ حضرت‌ براى‌ انجام‌ دادن‌ امرى‌ به‌ سوى‌ کوفه‌ مى‌رفت‌ . در بین‌ راه‌ قاصد تیز پاى‌ امام‌ به‌ او رسید و گفت‌ : امام‌ ( ع‌ ) مى‌گوید : خودت‌ را به‌ دیوانگى‌ بزن‌ ، همین‌ دستور او را از مرگ‌ نجات‌ داد و حاکم‌ کوفه‌ که‌ فرمان‌ محرمانه‌ ترور را از طرف‌ خلیفه‌ داشت‌ از قتلش‌ به‌ خاطر دیوانگى‌ منصرف‌ شد .

جابر جعفى‌ که‌ از اصحاب‌ سر امام‌ باقر ( ع‌ ) نیز مى‌باشد مى‌گوید : امام‌ باقر ( ع‌ ) هفتاد هزار بیت‌ حدیث‌ به‌ من‌ آموخت‌ که‌ به‌ کسى‌ نگفتم‌ و نخواهم‌ گفت‌ ...
او روزى‌ به‌ حضرت‌ عرض‌ کرد مطالبى‌ از اسرار به‌ من‌ گفته‌اى‌ که‌ سینه‌ام‌ تاب‌ تحمل‌ آن‌ را ندارد و محرمى‌ ندارم‌ تا به‌ او بگویم‌ و نزدیک‌ است‌ دیوانه‌ شوم‌ .
امام‌ فرمود : به‌ کوه‌ و صحرا برو و چاهى‌ بکن‌ و سر در دهانه‌ چاه‌ بگذار و در خلوت‌ چاه‌ بگو : حدثنى‌ محمد بن‌ على‌ بکذا وکذا ... ، ( یعنى‌ امام‌ باقر ( ع‌ ) به‌ من‌ فلان‌ مطلب‌ را گفت‌ ، یا روایت‌ کرد ) .

آرى‌ ، شیعه‌ مى‌رفت‌ که‌ نابود شود ، یعنى‌ اسلام‌ راستین‌ به‌ رنگ‌ خلفا درآید ، و به‌ صورت‌ اسلام‌ بنى‌ امیه‌اى‌ یا بنى‌ عباسى‌ خودنمایى‌ کند .
در چنین‌ شرایط دشوارى‌ ، امام‌ دامن‌ همت‌ به‌ کمر زد و به‌ احیا و بازسازى‌ معارف‌ اسلامى‌ پرداخت‌ و مکتب‌ علمى‌ عظیمى‌ به‌ وجود آورد که‌ محصول‌ و بازده‌ آن‌ ، چهار هزار شاگرد متخصص‌ ( همانند هشام‌ ، محمد بن‌ مسلم‌ و ... ) در رشته‌هاى‌ گوناگون‌ علوم‌ بودند ، و اینان‌ در سراسر کشور پهناور اسلامى‌ آن‌ روز پخش‌ شدند .
هر یک‌ از اینان‌ از طرفى‌ خود ، بازگوکننده‌ منطق‌ امام‌ که‌ همان‌ منطق‌ اسلام‌ است‌ و پاسدار میراث‌ دینى‌ و علمى‌ و نگهدارنده‌ تشیع‌ راستین‌ بودند ، و از طرف‌ دیگر مدافع‌ و مانع‌ نفوذ افکار ضد اسلامى‌ و ویرانگر در میان‌ مسلمانان‌ نیز بودند .

تأسیس‌ چنین‌ مکتب‌ فکرى‌ و این‌ سان‌ نوسازى‌ و احیاگرى‌ تعلیمات‌ اسلامى‌ ، سبب‌ شد که‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) به‌ عنوان‌ رئیس‌ مذهب‌ جعفرى‌ ( تشیع‌ ) مشهور گردد .
لیکن‌ طولى‌ نکشید که‌ بنى‌ عباس‌ پس‌ از تحکیم‌ پایه‌هاى‌ حکومت‌ و نفوذ خود ، همان‌ شیوه‌ ستم‌ و فشار بنى‌ امیه‌ را پیش‌ گرفتند و حتى‌ از آنان‌ هم‌ گوى‌ سبقت‌ را ربودند. .

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) که‌ همواره‌ مبارزى‌ نستوه‌ و خستگى‌ناپذیر و انقلابیى‌ بنیادى‌ در میدان‌ فکر و عمل‌ بوده‌ ، کارى‌ که‌ امام‌ حسین‌ ( ع‌ ) به‌ صورت‌ قیام‌ خونین‌ انجام‌ داد ، وى‌ قیام‌ خود را در لباس‌ تدریس‌ و تأسیس‌ مکتب‌ و انسان‌ سازى‌ انجام‌ داد و جهادى‌ راستین‌ کرد .



3.
جنبش‌ علمى‌


اختلافات‌ سیاسى‌ بین‌ امویان‌ و عباسیان‌ و تقسیم‌ شدن‌ اسلام‌ به‌ فرقه‌هاى‌ مختلف‌و ظ‌هور عقاید مادى‌ و نفوذ فلسفه‌ یونان‌ در کشورهاى‌ اسلامى‌ ، موجب‌ پیدایش‌ یک‌ نهضت‌ علمى‌ گردید . نهضتى‌ که‌ پایه‌هاى‌ آن‌ بر حقایق‌ مسلم‌ استوار بود . چنین‌ نهضتى‌ لازم‌ بود ، تا هم‌ حقایق‌ دینى‌ را از میان‌ خرافات‌ و موهومات‌ و احادیث‌ جعلى‌ بیرون‌ کشد و هم‌ در برابر زندیقها و مادیها با نیروى‌ منطق‌ و قدرت‌ استدلال‌ مقاومت‌ کند و آراى‌ سست‌ آنها را محکوم‌ سازد . گفتگوهاى‌ علمى‌ و مناظ‌رات‌ آن‌ حضرت‌ با افراد دهرى‌ و مادى‌ مانند "ابن‌ ابى‌ العوجاء" و "ابو شاکر دیصانى‌" و حتى‌ "ابن‌ مقفع‌" معروف‌ است‌ .
 
به‌ وجود آمدن‌ چنین‌ نهضت‌ علمى‌ در محیط آشفته‌ و تاریک‌ آن‌ عصر ، کار هر کسى‌ نبود ، فقط کسى‌ شایسته‌ این‌ مقام‌ بزرگ‌ بود که‌ مأموریت‌ الهى‌ داشته‌ باشد و از جانب‌ خداوند پشتیبانى‌ شود ، تا بتواند به‌ نیروى‌ الهام‌ و پاکى‌ نفس‌ و تقوا وجود خود را به‌ مبدأ غیب‌ ارتباط دهد ، حقایق‌ علمى‌ را از دریاى‌ بیکران‌ علم‌ الهى‌ به‌ دست‌ آورد ، و در دسترس‌ استفاده‌ گوهرشناسان‌ حقیقت‌ قرار دهد .

تنها وجود گرامى‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مى‌توانست‌ چنین‌ مقامى‌ داشته‌ باشد ، تنها امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) بود که‌ با کناره‌گیرى‌ از سیاست‌ و جنجالهاى‌ سیاسى‌ از آغاز امامت‌ در نشر معارف‌ اسلام‌ و گسترش‌ قوانین‌ و احادیث‌ راستین‌ دین‌ مبین‌ و تبلیغ‌ احکام‌ و تعلیم‌ و تربیت‌ مسلمانان‌ کمر همت‌ بر میان‌ بست‌ .
زمان‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) در حقیقت‌ عصر طلایى‌ دانش‌ و ترویج‌ احکام‌ و تربیت‌ شاگردانى‌ بود که‌ هر یک‌ مشعل‌ نورانى‌ علم‌ را به‌ گوشه‌ و کنار بردند و در "خودشناسى‌" و "خداشناسى‌" مانند استاد بزرگ‌ و امام‌ بزرگوار خود در هدایت‌ مردم‌ کوشیدند .

در همین‌ دوران‌ درخشان‌ - در برابر فلسفه‌ یونان‌ - کلام‌ و حکمت‌ اسلامى‌ رشد کرد و فلاسفه‌ و حکماى‌ بزرگى‌ در اسلام‌ پرورش‌ یافتند . همزمان‌ با نهضت‌ علمى‌ و پیشرفت‌ دانش‌ بوسیله‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) در مدینه‌ ، منصور خلیفه‌ عباسى‌ که‌ از راه‌ کینه‌ و حسد ، به‌ فکر ایجاد مکتب‌ دیگرى‌ افتاد که‌ هم‌ بتواند در برابر مکتب‌ جعفرى‌ استقلال‌ علمى‌ داشته‌ باشد و هم‌ مردم‌ را سرگرم‌ نماید و از خوشه‌چینى‌ از محضر امام‌ ( ع‌ ) بازدارد .

بدین‌ جهت‌ منصور مدرسه‌اى‌ در محله‌ "کرخ‌" بغداد تأسیس‌ نمود . منصور در این‌ مدرسه‌ از وجود ابو حنیفه‌ در مسائل‌ فقهى‌ استفاده‌ نمود و کتب‌ علمى‌ و فلسفى‌ را هم‌ دستور داد از هند و یونان‌ آوردند و ترجمه‌ نمودند ، و نیز مالک‌ را - که‌ رئیس‌ فرقه‌ مالکى‌ است‌ - بر مسند فقه‌ نشاند ، ولى‌ این‌ مکتبها نتوانستند وظ‌یفه‌ ارشاد خود را چنانکه‌ باید انجام‌ دهند .

امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) مسائل‌ فقهى‌ و علمى‌ و کلامى‌ را که‌ پراکنده‌ بود ، به‌ صورت‌ منظم‌ درآورد ، و در هر رشته‌ از علوم‌ و فنون‌ شاگردان‌ زیادى‌ تربیت‌ فرمود که‌ باعث‌ گسترش‌ معارف‌ اسلامى‌ در جهان‌ گردید . دانش‌گسترى‌ امام‌ ( ع‌ ) در رشته‌هاى‌ مختلف‌ فقه‌ ، فلسفه‌ و کلام‌ ، علوم‌ طبیعى‌ و ... آغاز شد . فقه‌ جعفرى‌ همان‌ فقه‌ محمدى‌ یا دستورهاى‌ دینى‌ است‌ که‌ از سوى‌ خدا به‌ پیغمبر بزرگوارش‌ از طریق‌ قرآن‌ و وحى‌ رسیده‌ است‌ .

بر خلاف‌ سایر فرقه‌ها که‌ بر مبناى‌ عقیده‌ و رأى‌ و نظر خود مطالبى‌ را کم‌ یا
زیاد مى‌کردند ، فقه‌ جعفرى‌ توضیح‌ و بیان‌ همان‌ اصول‌ و فروعى‌ بود که‌ در مکتب‌ اسلام‌ از آغاز مطرح‌ بوده‌ است‌ . ابو حنیفه‌ رئیس‌ فرقه‌ حنفى‌ درباره‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) گفت‌ : من‌ فقیه‌تر از جعفرالصادق‌ کسى‌ را ندیده‌ام‌ و نمى‌شناسم‌ . فتواى‌ بزرگترین‌ فقیه‌ جهان‌ تسنن‌ شیخ‌ محمد شلتوت‌ رئیس‌ دانشگاه‌ الازهر مصر که‌ با کمال‌ صراحت‌ عمل‌ به‌ فقه‌ جعفرى‌ را مانند مذاهب‌ دیگر اهل‌ سنت‌ جایز دانست‌ - در روزگار ما - خود اعترافى‌ است‌ بر استوارى‌ فقه‌ جعفرى‌ و حتى‌ برترى‌ آن‌ بر مذاهب‌ دیگر . و اینها نتیجه‌ کار و عمل‌ آن‌ روز امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) است‌ .

در رشته‌ فلسفه‌ و حکمت‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) همیشه‌ با اصحاب‌ و حتى‌ کسانى‌ که‌ از دین‌ و اعتقاد به‌ خدا دور بودند مناظ‌راتى‌ داشته‌ است‌ . نمونه‌اى‌ از بیانات‌ امام‌ ( ع‌ ) که‌ در اثبات‌ وجود خداوند حکیم‌ است‌ ، به‌ یکى‌ از شاگردان‌ واصحاب‌ خود به‌ نام‌ "مفضل‌ بن‌ عمر" فرمود که‌ در کتابى‌ به‌ نام‌ "توحید مفضل‌" هم‌ اکنون‌ در دست‌ است‌ . مناظ‌رات‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) با طبیب‌ هندى‌ که‌ موضوع‌ کتاب‌ "اهلیلجه‌" است‌ نیز نکات‌ حکمت‌آموز بسیارى‌ دارد که‌ گوشه‌اى‌ از دریاى‌ بیکران‌ علم‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) است‌ . براى‌ شناسایى‌ استاد معمولا دو راه‌ داریم‌ ، یکى‌ شناختن‌ آثار و کلمات‌ او ، دوم‌ شناختن‌ شاگردان‌ و تربیت‌شدگان‌ مکتبش‌ .

کلمات‌ و آثار و احادیث‌ زیادى‌ از حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) نقل‌ شده‌ است‌ که‌ ما حتى‌ قطره‌اى‌ از دریا را نمى‌توانیم‌ به‌ دست‌ دهیم‌ مگر "نمى‌ از یمى‌" . اما شاگردان‌ آن‌ حضرت‌ هم‌ بیش‌ از چهار هزار بوده‌اند ، یکى‌ از آنها "جابر بن‌ حیان‌" است‌ . جابر از مردم‌ خراسان‌ بود . پدرش‌ در طوس‌ به‌ داروفروشى‌ مشغول‌ بود که‌ به‌ وسیله‌ طرفداران‌ بنى‌ امیه‌ به‌ قتل‌ رسید . جابر بن‌ حیان‌ پس‌ از قتل‌ پدرش‌ به‌ مدینه‌ آمد . ابتدا در نزد امام‌ محمد باقر ( ع‌ ) و سپس‌ در نزد امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) شاگردى‌ کرد . جابر یکى‌ از افراد عجیب‌ روزگار و از نوابغ‌ بزرگ‌ جهان‌ اسلام‌ است‌ .

در تمام‌ علوم‌ و فنون‌ مخصوصا در علم‌ شیمى‌ تألیفات‌ زیادى‌ دارد ، و در رساله‌هاى‌ خود همه‌ جا نقل‌ مى‌کند که‌ ( جعفر بن‌ محمد ) به‌ من‌ چنین‌ گفت‌ یا تعلیم‌ داد یا حدیث‌ کرد . از اکتشافات‌ او اسید ازتیک‌ ( تیزآب‌ ) و تیزاب‌ سلطانى‌ و الکل‌ است‌ .

وى‌ چند فلز و شبه‌ فلز را در زمان‌ خود کشف‌ کرد . در دوران‌ "رنسانس‌ اروپا" در حدود 30. رساله‌ از جابر به‌ زبان‌ آلمانى‌ چاپ‌ و ترجمه‌ شده‌ که‌ در کتابخانه‌هاى‌ برلین‌ و پاریس‌ ضبط است‌ .

حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) بر اثر توطئه‌هاى‌ منصور عباسى‌ در سال‌ 148 هجرى‌ مسموم‌ و در قبرستان‌ بقیع‌ در مدینه‌ مدفون‌ شد . عمر شریفش‌ در این‌ هنگام‌ 65 سال‌ بود . از جهت‌ اینکه‌ عمر بیشترى‌ نصیب‌ ایشان‌ شده‌ است‌ به‌ "شیخ‌ الائمه‌" موسوم‌ است‌ .
حضرت‌ امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) هفت‌ پسر و سه‌ دختر داشت‌ .

پس‌ از حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مقام‌ امامت‌ بنا به‌ امر خدا به‌ امام‌ موسى‌ کاظ‌م‌ ( ع‌ ) منتقل‌ گردید .
دیگر از فرزندان‌ آن‌ حضرت‌ اسمعیل‌ است‌ که‌ بزرگترین‌ فرزند امام‌ بوده‌ و پیش‌ از وفات‌ حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) از دنیا رفته‌ است‌ . طایفه‌ اسماعیلیه‌ به‌ امامت‌ وى‌ قائلند .


4.
خلق‌ و خوى‌ حضرت‌ صادق‌ (ع)

حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) مانند پدران‌ بزرگوار خود در کلیه‌ صفات‌ نیکو و سجایاى‌ اخلاقى‌ سرآمد روزگار بود . حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) داراى‌ قلبى‌ روشن‌ به‌ نور الهى‌ و در احسان‌ و انفاق‌ به‌ نیازمندان‌ مانند اجداد خود بود . داراى‌ حکمت‌ و علم‌ وسیع‌ و نفوذ کلام‌ و قدرت‌ بیان‌ بود .

با کمال‌ تواضع‌ و در عین‌ حال‌ با نهایت‌ مناعت‌ طبع‌ کارهاى‌ خود را شخصا انجام‌ مى‌داد ، و در برابر آفتاب‌ سوزان‌ حجاز بیل‌ به‌ دست‌ گرفته‌ ، در مزرعه‌ خود کشاورزى‌ مى‌کرد و مى‌فرمود : اگر در این‌ حال‌ پروردگار خود را ملاقات‌ کنم‌ خوشوقت‌ خواهم‌ بود ، زیرا به‌ کد یمین‌ و عرق‌ جبین‌ آذوقه‌ و معیشت‌ خود و خانواده‌ام‌ را تأمین‌ مى‌نمایم‌ .

ابن‌ خلکان‌ مى‌نویسد : امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) یکى‌ از ائمه‌ دوازده‌گانه‌ مذهب‌ امامیه‌ و از سادات‌ اهل‌ بیت‌ رسالت‌ است‌ . از این‌ جهت‌ به‌ وى‌ صادق‌ مى‌گفتند که‌ هر چه‌ مى‌گفت‌ راست‌ و درست‌ بود و فضیلت‌ او مشهورتر از آن‌ است‌ که‌ گفته‌ شود . مالک‌ مى‌گوید : با حضرت‌ صادق‌ ( ع‌ ) سفرى‌ به‌ حج‌ رفتم‌ ، چون‌ شترش‌ به‌ محل‌ احرام‌ رسید ، امام‌ صادق‌ ( ع‌ ) حالش‌ تغییر کرد ، نزدیک‌ بود از مرکب‌ بیفتد و هر چه‌ مى‌خواست‌ لبیک‌ بگوید ، صدا در گلویش‌ گیر مى‌کرد . به‌ او گفتم‌ : اى‌ پسر پیغمبر ، ناچار باید بگویى‌ لبیک‌ ، در جوابم‌ فرمود : چگونه‌ جسارت‌ کنم‌ و بگویم‌ لبیک‌ ، مى‌ترسم‌ خداوند در جوابم‌ بگوید : لا لبیک‌ ولا سعدیک‌ .

زندگانى امام صادق علیه السلام (1)

به مناسبت اینکه امروز روز وفات امام ششم،صادق اهل البیت علیهم السلام است،سخنان من در اطراف آن خصیت‏بزرگوار و نکاتى از سیرت آن حضرت خواهد بود.

امام صادق علیه السلام در ماه ربیع الاول سال 83 هجرى در زمان خلافت عبد الملک بن مروان اموى به دنیا آمد،و در ماه شوال یا ماه رجب در سال 148 هجرى در زمان خلافت ابو جعفر منصور عباسى از دنیا رحلت کرد.در زمان یک خلیفه با هوش سفاک اموى به دنیا آمد و در زمان یک خلیفه مقتدر با هوش سفاک عباسى از دنیا رحلت کرد،و در آن بین شاهد دوره فترت خلافت و انتقال آن از دودمانى به دودمان دیگر بود.

مادر آن حضرت،همان طورى که در کافى و بحار و سایر کتب ضبط شده،ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بکر بود، لذا از طرف مادر نسب آن حضرت به ابوبکر مى‏رسید و چون قاسم بن محمد بن ابى بکر با دختر عموى خود اسماء دختر عبد الرحمن بن ابى بکر ازدواج کرده بود،بنابر این مادر آن حضرت،هم از طرف پدر نواده ابو بکر است و هم از طرف مادر، و لهذا حضرت صادق مى‏فرموده:«ولدنى ابو بکر مرتین‏»یعنى ابو بکر دو بار مرا به دنیا آورد،از دو راه نسب من به ابو بکر مى‏رسد.

فرصت طلایى

امام صادق علیه السلام شیخ الائمه است،از همه ائمه دیگر عمر بیشترى نصیب ایشان شد،شصت و پنج‏ساله بود که از دنیا رحلت فرمود.عمر نسبتا طویل آن حضرت و فتورى که در دستگاه خلافت رخ داد که امویان و عباسیان سر گرم زد و خورد با یکدیگر بودند فرصتى طلایى براى امام به وجود آورد که بساط افاضه و تعلیم را بگستراند و به تعلیم و تربیت و تاسیس حوزه علمى عظیمى بپردازد،جمله‏«قال الصادق‏»شعار علم حدیث گردد،و به نشر و پخش حقایق اسلام موفق گردد.از آن زمان تا زمان ما هر کس از علما و دانشمندان اعم از شیعى مذهب و غیره که نام آن حضرت را در کتب و آثار خود ذکر کرده‏اند با ذکر حوزه و مدرسه‏اى که آن حضرت تاسیس کرد و شاگردان زیادى که تربیت کرد و رونقى که به بازار علم و فرهنگ اسلامى داد توام ذکر کرده‏اند،همان طورى که همه به مقام تقوا و معنویت و عبادت آن حضرت نیز اعتراف کرده‏اند.

شیخ مفید از علماى شیعه مى‏گوید آنقدر آثار علمى از آن حضرت نقل شده که در همه بلاد منتشر شده.از هیچ کدام از علماى اهل بیت آنقدر که از آن حضرت نقل شد،نقل نشده.اصحاب حدیث نام کسانى را که در خدمت آن حضرت شاگردى کرده‏اند و از خرمن وجودش خوشه گرفته‏اند ضبط کرده‏اند،چهار هزار نفر بوده‏اند و در میان اینها از همه طبقات و صاحبان عقاید و آراء و افکار گوناگون بوده‏اند.

محمد بن عبد الکریم شهرستانى،از علماى بزرگ اهل تسنن و صاحب کتاب معروف الملل و النحل،درباره آن حضرت مى‏گوید:«هو ذو علم غزیر،و ادب کامل فى الحکمة،و زهد فى الدنیا،و ورع عن الشهوات.»یعنى او،هم داراى علم و حکمت فراوان و هم داراى زهد و ورع و تقواى کامل بود،بعد مى‏گوید مدتها در مدینه بود،شاگردان و شیعیان خود را تعلیم مى‏کرد،و مدتى هم در عراق اقامت کرد و در همه عمر متعرض جاه و مقام و ریاست نشد و سر گرم تعلیم و تربیت‏بود.در آخر کلامش در بیان علت اینکه امام صادق توجهى به جاه و مقام و ریاست نداشت این طور مى‏گوید:«من غرق فى بحر المعرفة لم یقع فى شط،و من تعلى الى ذروة الحقیقة لم یخف من حط.»یعنى آن که در دریاى معارف غوطه‏ور است‏به خشکى ساحل تن در نمى‏دهد،و کسى که به قله اعلاى حقیقت رسیده نگران پستى و انحطاط نیست.

کلماتى که بزرگان اسلامى از هر فرقه و مذهب در تجلیل مقام امام صادق صلوات الله علیه گفته‏اند زیاد است،منظورم نقل آنها نیست،منظورم اشاره‏اى بود به اینکه هر کس امام صادق علیه السلام را مى‏شناسد آن حضرت را با حوزه و مدرسه‏اى عظیم و پر نفع و ثمر که آثارش هنوز باقى و زنده است مى‏شناسد.حوزه‏هاى علمیه امروز شیعه امتداد حوزه آن روز آن حضرت است.

سخن در اطراف امام صادق سلام الله علیه میدان وسیعى دارد.در قسمتهاى مختلف مى‏توان سخن گفت زیرا اولا سخنان خود آن حضرت در قسمتهاى مختلف مخصوصا در حکمت عملى و موعظه زیاد است و شایسته عنوان کردن است،ثانیا در تاریخ زندگى آن حضرت قضایاى جالب و آموزنده فراوان است.بعلاوه احتجاجات و استدلالات عالى و پر معنى با دهریین و ارباب ادیان و متکلمان فرق دیگر اسلامى و صاحبان آراء و عقاید مختلف،بسیار دارد که همه قابل استفاده است.گذشته از همه اینها تاریخ معاصر آن حضرت که با خود آن حضرت یا شاگردان آن حضرت مرتبط است‏شنیدنى و آموختنى است.

سیرت و روش امام

این بنده امروز عرایض خود را اختصاص مى‏دهم به مقایسه‏اى بین سیرت و روشى که امام صادق علیه السلام در زمان خود انتخاب کرد با سیرت و روشى که بعضى از اجداد بزرگوار آن حضرت داشتند که گاهى به ظاهر مخالف یکدیگر مى‏نماید.رمز و سر این مطلب را عرض مى‏کنم و از همین جا یک نکته مهم را استفاده مى‏کنم که براى امروز ما و براى همیشه بسیار سودمند است.

فایده سیره‏هاى گوناگون معصومین

ما شیعیان که به امامت ائمه دوازده‏گانه اعتقاد داریم و همه آنها را اوصیاء پیغمبر اکرم و مفسر و توضیح دهنده حقایق اسلام مى‏دانیم و گفتار آنها را گفتار پیغمبر و کردار آنها را کردار پیغمبر و سیرت آنها را سیرت پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‏دانیم،از امکاناتى در شناخت‏حقایق اسلامى بهره‏مندیم که دیگران محرومند،و چون وفات حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام-که امام یازدهم است و بعد از ایشان دوره غیبت پیش آمد-در سال 260 واقع شد،از نظر ما شیعیان مثل این است که پیغمبر اکرم تا سال 260 هجرى زنده بود و در همه این زمانها با همه تحولات و تغییرات و اختلاف شرایط و اوضاع و مقتضیات حاضر بود.

البته نمى‏خواهم بگویم که اثر وجود پیغمبر اکرم اگر زنده بود چه بود و آیا اگر فرضا آن حضرت در این مدت حیات مى‏داشت چه حوادثى در عالم اسلام[پیش]مى‏آمد،نه،بلکه مقصودم این است که از نظر ما شیعیان که معتقد به امامت و وصایت هستیم،وجود ائمه اطهار از جنبه حجیت قطعى گفتار و کردار و سیرت در این مدت طولانى مثل این است که شخص پیغمبر-ولى نه در لباس نبوت و زعامت‏بلکه در لباس یک فرد مسلمان عامل به وظیفه-وجود داشته باشد و دوره‏هاى مختلفى را که بر عالم اسلام در آن مدت گذشت‏شاهد باشد و در هر دوره‏اى وظیفه خود را بدون خطا و اشتباه، متناسب با همان دوره انجام دهد.

بدیهى است که با این فرض،مسلمانان بهتر و روشنتر مى‏توانند وظایف خود را در هر عصر و زمانى در یابند و تشخیص دهند.

تعارض ظاهرى سیره‏ها و ضرورت حل آنها

ما در سیرت پیشوایان دین به امورى بر مى‏خوریم که به حسب ظاهر با یکدیگر تناقض و تعارض دارند،همچنان که در اخبار و آثارى که از پیشوایان دین رسیده احیانا همین تعارض و تناقض دیده مى‏شود.در آن قسمت از اخبار و روایات متعارض که مربوط به فقه و احکام است،علما در مقام حل و علاج آن تعارضها بر آمده‏اند که در محل خود مذکور است.در سیرت و روش پیشوایان دین هم همین تعارض و تناقض در بادى امر دیده مى‏شود،باید دید راه حل آن چیست؟

اگر در اخبار متعارض که در فقه و احکام نقل شده،تعارضها حل نگردد و هر کسى یک خبر و حدیثى را مستمسک خود قرار دهد و عمل کند مستلزم هرج و مرج خواهد بود.سیرت و روش پیشوایان دین هم که با یکدیگر به ظاهر اختلاف دارد همین طور است،اگر حل نگردد و رمز مطلب معلوم نشود مستلزم هرج و مرج اخلاقى و اجتماعى خواهد بود.ممکن است هر کسى به هواى نفس خود یک راهى را پیش بگیرد و بعد آن را با عملى که در یک مورد معین و یک زمان معین از یکى از ائمه نقل شده توجیه و تفسیر کند،باز یک نفر دیگر به هواى خود و مطابق میل و سلیقه خود راهى دیگر ضد آن راه را پیش بگیرد و او هم به یک عملى از یکى از ائمه علیهم السلام که در مورد معین و زمان معین نقل شده استناد کند و بالاخره هر کسى مطابق میل و سلیقه و هواى نفس خود راهى پیش بگیرد و براى خود مستندى هم پیدا کند.

مثلا ممکن است‏یک نفر طبعا و سلیقتا و تربیتا سختگیر باشد و زندگى با قناعت و کم خرجى را بپسندد،همینکه از او بپرسند چرا اینقدر بر خودت و خانواده‏ات سخت مى‏گیرى بگوید رسول خدا و على مرتضى همین طور بودند،آنها هرگز جامه خوب نپوشیدند و غذاى لذیذ نخوردند و مرکوب عالى سوار نشدند و مسکن مجلل ننشستند،آنها نان جو مى‏خوردند و کرباس مى‏پوشیدند و بر شتر یا الاغ سوار مى‏شدند و در خانه گلى سکنى مى‏گزیدند.

و باز یک نفر دیگر طبعا و عادتا خوشگذران و اهل تجمل باشد،و اگر از او سؤال شود که چرا به کم نمى‏سازى و قناعت نمى‏کنى و زهد نمى‏ورزى،بگوید چون امام حسن مجتبى و یا امام جعفر صادق این طور بودند،آنها از غذاى لذیذ پرهیز نداشتند،جامه خوب مى‏پوشیدند،مرکوب عالى سوار مى‏شدند،مساکن مجلل هم احیانا داشتند.

همچنین ممکن است‏یک نفر یا افرادى طبعا و مزاجا سر پرشورى داشته باشند و طبعشان سکون و آرامش را نپسندد و براى توجیه عمل خود به سیرت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله در صدر اسلام یا به نهضت‏حسینى علیه السلام استدلال کنند،و یک نفر یا افراد دیگر که بر عکس مزاجا عافیت طلب و گوشه‏گیر و منزوى‏اند و در نفس خود شهامت و جراتى نمى‏بینند،موضوع تقیه و راه و روش امام صادق علیه السلام یا ائمه دیگر را مورد استناد خود قرار دهند.آن کس که مثلا طبعا معاشرتى و اجتماعى است‏به عمل و سیرت یک امام و آن کس که طبعا اهل عزلت و تنهایى است‏به سیرت یک امام دیگر متوسل شود.

بدیهى است در این صورت نه تنها سیرت و روش پاک و معنى دار رسول اکرم و ائمه اطهار مورد استفاده قرار نمى‏گیرد، بلکه وسیله‏اى خواهد بود براى اینکه هر کسى راه توجیهى براى عمل خود پیدا کند و به دعوت و سخن کسى گوش ندهد و جامعه دچار هرج و مرج گردد.

واقعا هم همچون تعارض و تناقض ظاهرى در سیرت ائمه اطهار علیهم السلام دیده مى‏شود،مى‏بینیم مثلا حضرت امام حسن علیه السلام با معاویه صلح مى‏کند و اما امام حسین علیه السلام قیام مى‏کند و تسلیم نمى‏شود تا شهید مى‏گردد، مى‏بینیم که رسول خدا و على مرتضى در زمان خودشان زاهدانه زندگى مى‏کردند و احتراز داشتند از تنعم و تجمل،ولى سایر ائمه این طور نبودند.پس باید این تعارضها را حل کرد و رمز آنها را دریافت.

درس و تعلیم نه تعارض

گفتم باید این تعارض را حل کرد و رمز آن را دریافت.بلى باید رمز آن را دریافت.واقعا رمز و سرى دارد.این تعارض با سایر تعارضها فرق دارد،تعارضى نیست که روات و ناقلان احادیث‏به وجود آورده باشند و وظیفه ما آن گونه حل و رفع باشد که معمولا در تعارض نقلها مى‏شود،بلکه تعارضى است که خود اسلام به وجود آورده،یعنى روح زنده و سیال تعلیمات اسلامى آن را ایجاب مى‏کند.بنابراین این تعارضها در واقع درس و تعلیم است نه تعارض و تناقض،درس بسیار بزرگ و پر معنى و آموزنده.

مطلب را در اطراف همان دو مثالى که عرض کردم توضیح مى‏دهم.یکى مثال سختگیرى و زندگى زاهدانه،در مقابل زندگى مقرون به تجمل و توسعه در وسائل زندگى،و یکى هم مثال قیام و نهضت،در مقابل سکوت و تقیه.همین دو مثال براى نمونه کافى است.اما مثال اول:

فلسفه زهد

به طور مسلم رسول خدا و على مرتضى علیهما السلام زاهدانه زندگى مى‏کردند و در زندگى بر خود سخت مى‏گرفتند. این عمل را دو نحو مى‏توان تفسیر کرد.یکى اینکه بگوییم دستور اسلام به طور مطلق براى بشر این است که از نعمتها و خیرهاى این جهان محترز باشد.اسلام همان طورى که به اخلاص در عمل،و توحید در عبادت،و به صدق و امانت و صفا و محبت دستور مى‏دهد،به احتراز و اعراض از نعمتهاى دنیا هم دستور مى‏دهد.همان طورى که آن امور بالذات براى بشر کمالند و در همه زمانها مردم باید موحد باشند،صدق و امانت و صفا و محبت داشته باشند،از دروغ و دغل و زبونى پرهیز داشته باشند،همین طور در همه زمانها و در هر نوع شرایطى لازم است که از نعمتها و خیرات دنیا احتراز داشته باشند.

تفسیر دیگر اینکه بگوییم فرق است‏بین آن امور که مربوط به عقیده و یا اخلاق و یا رابطه انسان با خداى خودش است و بین این امر که مربوط به انتخاب طرز معیشت است.اینکه رسول خدا و على مرتضى بر خود در غذا و لباس و مسکن و غیره سخت مى‏گرفتند نه از این جهت است که توسعه در زندگى بالذات زشت و نا پسند است،بلکه مربوط به چیزهاى دیگر بوده،یکى مربوط بوده به وضع عصر و زمانشان که براى عموم مردم وسیله فراهم نبود،فقر عمومى زیاد بود.در همچو اوضاعى مواسات و همدردى اقتضا مى‏کرد که به کم قناعت کنند و ما بقى را انفاق کنند.بعلاوه آنها در زمان خود زعیم و پیشوا بودند،وظیفه زعیم و پیشوا که چشم همه به اوست‏با دیگران فرق دارد.

وقتى که على علیه السلام در بصره بر مردى به نام علاء بن زیاد حارثى وارد شد،او از برادرش شکایت کرد و گفت‏برادرم تارک دنیا شده و جامه کهنه پوشیده و زن و فرزند را یکسره ترک کرده.فرمود حاضرش کنید.وقتى که حاضر شد فرمود چرا بر خود سخت مى‏گیرى و خود را زجر مى‏دهى؟چرا بر زن و بچه‏ات رحم نمى‏کنى؟آیا خداوند که نعمتهاى پاکیزه دنیا را آفریده و حلال کرده کراهت دارد که تو از آنها استفاده کنى؟آیا تو این طور فکر مى‏کنى که خداوند دوست نمى‏دارد بنده‏اش از نعمتش بهره ببرد؟

عرض کرد:«هذا انت فى خشونه ملبسک و جشوبة ماکلک‏» (2) گفت‏یا امیر المؤمنین!خودت هم که مثل منى،تو هم که از جامه خوب و غذاى خوب پرهیز دارى.

فرمود من با تو فرق دارم،من امام و پیشواى امتم،مسؤول زندگى عمومى هستم،باید در توسعه و رفاه زندگى عمومى تا آن حدى که مقدور است‏سعى کنم.آن اندازه که میسر نشد و مردمى فقیر باقى ماندند،بر من از آن جهت که در این مقام هستم لازم است در حد ضعیف‏ترین و فقیرترین مردم زندگى کنم تا فقر و محرومیت،فقرا را زیاد ناراحت نکند،لا اقل از آلام روحى آنها بکاهم،موجب تسلى خاطر آنها گردم.

این بود دو نوع تفسیرى که از طرز زندگانى زاهدانه رسول خدا و على مرتضى علیهما السلام مى‏توان کرد.

اگر تفسیر اول صحیح مى‏بود مى‏بایست همه در همه زمانها خواه آنکه وسیله براى عموم فراهم باشد خواه نباشد،خواه آنکه مردم در وسعت‏باشند خواه نباشند آن طور زندگى کنند و البته سایر ائمه علیهم السلام هم در درجه اول از آن طرز زندگى پیروى مى‏کردند،و اما اگر تفسیر دوم صحیح است،نه،لازم نیست همه از آن پیروى کنند،آن طور زندگى مربوط به اوضاعى نظیر اوضاع آن زمان بوده،در زمانهاى غیر مشابه با آن زمان،پیروى لازم نیست.

وقتى که به احوال و زندگى و سخنان امام صادق علیه السلام مراجعه مى‏کنیم مى‏بینیم آن حضرت که ظاهر زندگى‏اش با پیغمبر و على فرق دارد،به خاطر همین نکته بوده و خود آن حضرت این نکته را به مردم زمانش درباره فلسفه زهد گوشزد کرده است.

اینها که عرض کردم از تعلیمات آن حضرت اقتباس شد.

در زمان امام صادق علیه السلام گروهى پیدا شدند که سیرت رسول اکرم را در زهد و اعراض از دنیا به نحو اول تفسیر مى‏کردند،معتقد بودند که مسلمان همیشه و در هر زمانى باید کوشش کند از نعمتهاى دنیا احتراز کند.به این مسلک و روش خود نام‏«زهد»مى‏دادند و خودشان در آن زمان به نام‏«متصوفه‏»خوانده مى‏شدند.سفیان ثورى یکى از آنهاست.سفیان یکى از فقهاى تسنن به شمار مى‏رود و در کتب فقهى اقوال و آراء او زیاد نقل مى‏شود.این شخص معاصر با امام صادق است و در خدمت آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏کرده.

در کافى مى‏نویسد روزى سفیان بر آن حضرت وارد شد،دید امام جامه سفید و لطیف و زیبایى پوشیده،اعتراض کرد و گفت‏یا ابن رسول الله سزاوار تو نیست که خود را به دنیا آلوده سازى،امام به او فرمود:ممکن است این گمان براى تو از وضع زندگى رسول خدا و صحابه پیدا شده باشد.آن وضع در نظر تو مجسم شده و گمان کرده‏اى این یک وظیفه‏اى است از طرف خداوند مثل سایر وظایف،و مسلمانان باید تا قیامت آن را حفظ کنند و همان طور زندگى کنند.اما بدان که این طور نیست.رسول خدا در زمانى و جایى زندگى مى‏کرد که فقر و تنگدستى مستولى بود،عامه مردم از داشتن وسایل و لوازم اولیه زندگى محروم بودند.اگر در عصرى و زمانى وسایل و لوازم فراهم شد،دیگر دلیلى براى آن طرز زندگى نیست، بلکه سزاوارترین مردم براى استفاده از موهبتهاى الهى،مسلمانان و صالحانند نه دیگران.

این داستان بسیار مفصل و جامع است و امام در جواب سفیان که بعد رفقایش هم به او ملحق شدند استدلالات زیادى بر مدعاى خود و بطلان مدعاى آنها کرد که فعلا مجال نقل همه آنها نیست (3) .

اصول ثابت و اصول متغیر

این اختلاف و تعارض ظاهرى سیرت،به کمک بیاناتى که از پیشوایان دین رسیده،براى ما روشن مى‏کند از نظر اسلام در باب معیشت و لوازم زندگى چیزهایى است که اصول ثابت و تغییر ناپذیر به شمار مى‏روند و چیزهایى است که این طور نیست.

یک اصل ثابت و تغییر ناپذیر این است که یک نفر مسلمان باید زندگى خود را از زندگى عمومى جدا نداند،باید زندگى خود را با زندگى عموم تطبیق دهد.معنى ندارد در حالى که عموم مردم در بدبختى زندگى مى‏کنند عده دیگر با مستمسک قرار دادن قل من حرم زینة الله التى اخرج لعباده و الطیبات من الرزق (4) در دریاى نعمت غوطه‏ور بشوند هر چند فرض کنیم که از راه حلال به چنگ آورده باشند.

خود امام صادق سلام الله علیه که به اقتضاى زمان،زندگى را بر خاندان خود توسعه داده بود،یک وقت اتفاق افتاد که نرخ خواربار ترقى کرد و قحط و غلا پدید آمد.به خادم خود فرمود چقدر آذوقه و گندم ذخیره موجود داریم؟عرض کرد:زیاد داریم،تا چند ماه ما را بس است.فرمود همه آنها را ببر و در بازار به مردم بفروش،گفت اگر بفروشم دیگر نخواهم توانست گندمى تهیه کنم.فرمود لازم نیست،بعد مثل سایر مردم روز به روز از نانوایى تهیه خواهیم کرد،و دستور داد از آن به بعد خادم نانى که تهیه مى‏کند نصف جو و نصف گندم باشد،یعنى از همان نانى باشد که اکثر مردم استفاده مى‏کردند.فرمود: من تمکن دارم به فرزندان خودم در این سختى و تنگدستى نان گندم بدهم،اما دوست دارم خداوند ببیند من با مردم مواسات مى‏کنم.

اصل ثابت و تغییر ناپذیر دیگرى که در همه حال و همه زمانها پسندیده است،زهد به معنى عزت نفس و مناعت طبع و بلند نظرى است که انسان در همه حال و همه زمانها خوب است نسبت‏به امور مادى بى اعتنا باشد،دین را به دنیا،و فضیلت و اخلاق را به پول و مقام نفروشد،به امور مادى به چشم وسیله نگاه کند نه به چشم هدف و مقصد.

اما سایر امور که مربوط به توسعه و تضییق و بود و نبود وسایل زندگى است‏یک امر ثابت و تغییر ناپذیرى نیست.ممکن است در زمانى تکلیف جورى اقتضا کند و در زمانى دیگر جور دیگر،همان طورى که رسول خدا و على مرتضى علیهما السلام طورى زندگى کردند و سایر ائمه علیهم السلام طور دیگر.

قیام یا سکوت؟

مثال دیگر که مثال زدم مساله قیام و سکوت بود.این مساله هم بسیار قابل بحث است،فرصت نخواهد بود که در این جلسه به طور کامل در اطراف این مطلب بحث کنم.براى نمونه سید الشهداء سلام الله علیه را از یک طرف،و امام صادق علیه السلام را از طرف دیگر ذکر مى‏کنم.

امام حسین علیه السلام بدون پروا،با آنکه قرائن و نشانه‏ها حتى گفته‏هاى خود آن حضرت حکایت مى‏کرد که شهید خواهد شد،قیام کرد.ولى امام صادق علیه السلام با آنکه به سراغش رفتند اعتنا ننمود و قیام نکرد،ترجیح داد که در خانه بنشیند و به کار تعلیم و تدریس و ارشاد بپردازد.

به ظاهر،تعارض و تناقضى به نظر مى‏رسد که اگر در مقابل ظلم باید قیام کرد و از هیچ خطر پروا نکرد پس چرا امام صادق علیه السلام قیام نکرد بلکه در زندگى مطلقا راه تقیه پیش گرفت،و اگر باید تقیه کرد و وظیفه امام این است که به تعلیم و ارشاد و هدایت مردم بپردازد پس چرا امام حسین علیه السلام این کار را نکرد؟در اینجا لازم است اشاره‏اى به اوضاع سیاسى زمان حضرت صادق علیه السلام بکنم و بعد به جواب این سؤال بپردازم.

اوضاع سیاسى در عهد امام صادق (علیه السلام)

در زمان امام صادق خلافت از دودمان اموى به دودمان عباسى منتقل شد.

عباسیان از بنى هاشم‏اند و عموزادگان علویین به شمار مى‏روند.در آخر عهد امویین که کار مروان بن محمد،آخرین خلیفه اموى،به عللى سست‏شد،گروهى از عباسیین و علویین دست‏به کار تبلیغ و دعوت شدند.

علویین دو دسته بودند:بنى الحسن که اولاد امام مجتبى بودند،و بنى الحسین که اولاد سید الشهداء علیهما السلام بودند.غالب بنى الحسین که در راسشان حضرت صادق علیه السلام بود از فعالیت ابا کردند.مکرر حضرت صادق دعوت شد و نپذیرفت.ابتداى امر سخن در اطراف علویین بود.عباسیین به ظاهر به نفع علویین تبلیغ مى‏کردند.سفاح و منصور و برادر بزرگترشان ابراهیم الامام با محمد بن عبد الله بن الحسن ابن الحسن،معروف به‏«نفس زکیه‏»بیعت کردند و حتى منصور-که بعدها قاتل همین محمد شد-در آغاز امر رکاب عبد الله بن حسن را مى‏گرفت و مانند یک خدمتکار جامه او را روى زین اسب مرتب مى‏کرد،زیرا عباسیان مى‏دانستند که زمینه و محبوبیت از علویین است.عباسیین مردمى نبودند که دلشان به حال دین سوخته باشد.هدفشان دنیا بود و چیزى جز مقام و ریاست و خلافت نمى‏خواستند.حضرت صادق علیه السلام از اول از همکارى با اینها امتناع ورزید.

بنى العباس از همان اول که دعات و مبلغین را مى‏فرستادند،به نام شخص معین نمى‏فرستادند،به عنوان‏«الرضا من آل محمد»یا«الرضى من آل محمد»یعنى‏«یکى از اهل بیت پیغمبر صلى الله علیه و آله که شایسته باشد»تبلیغ مى‏کردند و در نهان جاده را براى خود صاف مى‏کردند.دو نفر از دعات آنها از همه معروفترند،یکى عرب به نام‏«ابو سلمه خلال‏»که در کوفه مخفى مى‏زیست و سایر دعات و مبلغین را اداره مى‏کرد و به او«وزیر آل محمد»لقب داده بودند،و اولین بار کلمه‏«وزیر»در اسلام به او گفته شد،و یکى ایرانى که همان سردار معروف،ابو مسلم خراسانى است و به او«امیر آل محمد»لقب داده بودند.

مطابق نقل مسعودى در مروج الذهب،بعد از کشته شدن ابراهیم امام(برادر بزرگتر سفاح و منصور که سفاح را وصى و جانشین خود قرار داده بود)نظر ابو سلمه بر این شد که دعوت را از عباسیین به علویین متوجه کند.دو نامه به یک مضمون به مدینه نوشت و به وسیله یک نفر فرستاد،یکى براى حضرت صادق علیه السلام که راس و رئیس بنى الحسین بود و یکى براى عبد الله بن الحسن بن الحسن که بزرگ بنى الحسن بود.امام صادق علیه السلام به آن نامه اعتنایى نکرد و هنگامى که فرستاده اصرار کرد و جواب خواست،در حضور خود او نامه را با شعله چراغ سوخت و فرمود جواب نامه‏ات این است.اما عبد الله بن الحسن فریب خورد و خوشحال شد و با اینکه حضرت صادق علیه السلام به او فرمود که فایده ندارد و بنى العباس نخواهند گذاشت کار بر تو و فرزندان تو مستقر گردد عبد الله قانع نشد،و قبل از آنکه جواب نامه عبد الله به ابو سلمه برسد سفاح که به ابو سلمه بدگمان شده بود با جلب نظر و موافقت ابو مسلم ابو سلمه را کشت و شهرت دادند که خوارج او را کشته‏اند،و بعد هم خود عبد الله و فرزندانش گرفتار و کشته شدند.این بود جریان ابا و امتناع امام صادق علیه السلام از قبول خلافت.

علت امتناع امام

ابا و امتناع امام صادق تنها به این علت نبود که مى‏دانست‏بنى العباس مانع خواهند شد و آن حضرت را شهید خواهند کرد.اگر مى‏دانست که شهادت آن حضرت براى اسلام و مسلمین اثر بهترى دارد شهادت را انتخاب مى‏کرد همان طورى که امام حسین علیه السلام به همین دلیل شهادت را انتخاب کرد.در آن عصر-که به خصوصیات آن اشاره خواهیم کرد-آن چیزى که بهتر و مفیدتر بود رهبرى یک نهضت علمى و فکرى و تربیتى بود که اثر آن تا امروز هست،همان طورى که در عصر امام حسین آن نهضت ضرورت داشت و آن نیز آنطور بجا و مناسب بود که اثرش هنوز باقى است.

جان مطلب همین جاست که در همه این کارها،از قیام و جهاد و امر به معروف و نهى از منکرها و از سکوت و تقیه‏ها،باید به اثر و نتیجه آنها در آن موقع توجه کرد.اینها امورى نیست که به شکل یک امر تعبدى از قبیل وضو و غسل و نماز و روزه صورت بگیرد.اثر این کارها در مواقع مختلف و زمانهاى مختلف و اوضاع و شرایط مختلف فرق مى‏کند.گاهى اثر قیام و جهاد براى اسلام نافعتر است و گاهى اثر سکوت و تقیه.گاهى شکل و صورت قیام فرق مى‏کند.همه اینها بستگى دارد به خصوصیت عصر و زمان و اوضاع و احوال روز،و یک تشخیص عمیق در این مورد ضرورت دارد،اشتباه تشخیص دادن زیانها به اسلام مى‏رساند.

اوضاع اجتماعى عهد امام

امام صادق علیه السلام در عصر و زمانى واقع شد که علاوه بر حوادث سیاسى،یک سلسله حوادث اجتماعى و پیچیدگیها و ابهامهاى فکرى و روحى پیدا شده بود،لازمتر این بود که امام صادق جهاد خود را در این جبهه آغاز کند.مقتضیات زمان امام صادق علیه السلام که در نیمه اول قرن دوم مى‏زیست‏با زمان سید الشهداء علیه السلام که در حدود نیمه قرن اول بود خیلى فرق داشت.

در حدود نیمه قرن اول در داخل کشور اسلامى براى مردانى که مى‏خواستند به اسلام خدمت کنند یک جبهه بیشتر وجود نداشت و آن جبهه مبارزه با دستگاه فاسد خلافت‏بود،سایر جبهه‏ها هنوز به وجود نیامده بود و یا اگر به وجود آمده بود اهمیتى پیدا نکرده بود،حوادث عالم اسلام همه مربوط به دستگاه خلافت‏بود و مردم از لحاظ روحى و فکرى هنوز به بساطت و سادگى صدر اول زندگى مى‏کردند.اما بعدها و در زمانهاى بعد تدریجا به علل مختلف جبهه‏هاى دیگر به وجود آمد،جبهه‏هاى علمى و فکرى.یک نهضت علمى و فکرى و فرهنگى عظیم در میان مسلمین آغاز شد.نحله‏ها و مذهبها در اصول دین و فروع دین پیدا شدند.به قول یکى از مورخین،مسلمانان در این وقت از میدان جنگ و لشکر کشى متوجه فتح دروازه‏هاى علم و فرهنگ شدند.علوم اسلامى در حال تدوین بود.در این زمان یعنى در زمان امام صادق علیه السلام از یک طرف زد و خورد امویها و عباسیها فترتى به وجود آورد و مانع بیان حقایق را تا حدى از بین برد،و از طرف دیگر در میان مسلمانان یک شور و هیجان براى فهمیدن و تحقیق پیدا شد،لازم بود شخصى مثل امام صادق علیه السلام این جبهه را رهبرى کند و بساط تعلیم و ارشاد خود را بگستراند و به حل معضلات علمى در معارف و احکام و اخلاق بپردازد. در زمانهاى قبل همچو زمینه‏ها نبود،همچو استعداد و قابلیت و شور و هیجانى در مردم نبود.

در تاریخ زندگى امام صادق علیه السلام یک جا مى‏بینیم زنادقه و دهریینى از قبیل ابن ابى العوجا و ابو شاکر دیصانى و حتى ابن مقفع مى‏آیند و با آن حضرت محاجه مى‏کنند و جوابهاى کافى مى‏گیرند.احتجاجات بسیار مفصل و طولانى از آن حضرت در این زمینه‏ها باقى است که به راستى اعجاب آور است.توحید مفضل که رساله‏اى است طولانى در این زمینه، در اثر یک مباحثه بین مفضل از اصحاب آن حضرت و بین یک نفر دهرى مسلک و رجوع کردن مفضل به امام صادق علیه السلام پدید آمد.

در جاى دیگر مى‏بینیم که اکابر معتزله از قبیل عمرو بن عبید و واصل بن عطا که مردمان مفکرى بودند مى‏آمدند و در مسائل الهى یا مسائل اجتماعى سؤال و جواب مى‏کردند و مى‏رفتند.

در جاى دیگر فقهاى بزرگ آن عصر را مى‏بینیم که یا شاگردان آن حضرتند و یا بعضى از آنها مى‏آمدند و از آن حضرت سؤالاتى مى‏کردند.ابو حنیفه و مالک معاصر امام صادق‏اند و هر دو از محضر امام علیه السلام استفاده کرده‏اند.شافعى و احمد بن حنبل شاگردان شاگردان آن حضرتند.مالک در مدینه بود و مکرر به حضور امام علیه السلام مى‏آمد و خود او مى‏گوید وقتى که به حضورش مى‏رسیدم و به من احترام مى‏کرد خیلى خرسند مى‏شدم و خدا را شکر مى‏کردم که او به من محبت دارد.مالک درباره امام صادق مى‏گوید:«کان من عظماء العباد و اکابر الزهاد و الذین یخشون الله عز و جل،و کان کثیر الحدیث،طیب المجالسة،کثیر الفوائد.»یعنى از بزرگان و اکابر عباد و زهاد بود و از کسانى بود که خوف و خشیت الهى در دلش قرار داشت.او مردى بود که حدیث پیغمبر را زیاد مى‏دانست،خوش محضر بود،مجلسش پر فایده بود.و باز مالک مى‏گوید:«ما رات عین و لا سمعت اذن و لا خطر على قلب بشر افضل من جعفر بن محمد.»یعنى چشمى ندیده و گوشى نشنیده و به دلى خطور نکرده کسى از جعفر بن محمد فاضلتر باشد.ابو حنیفه مى‏گفت:«ما رایت افقه من جعفر بن محمد»از جعفر بن محمد فقیه‏تر و داناتر ندیدم.مى‏گوید وقتى که جعفر بن محمد به امر منصور به عراق آمد منصور به من گفت که سخت‏ترین مسائل را براى سؤال از او تهیه کنم.من چهل مساله اینچنین تهیه کردم و رفتم به مجلسش. منصور مرا معرفى کرد،امام فرمود او را مى‏شناسم،پیش ما آمده است.بعد به امر منصور مسائل را طرح کردم.در جواب هر یک فرمود عقیده شما علماى عراق این است،عقیده فقهاى مدینه این است،و خودش گاه با ما موافقت مى‏کرد و گاه با اهل مدینه،گاهى هم نظر سومى مى‏داد.

در جاى دیگر متصوفه را مى‏بینیم که به حضور آن حضرت رفت و آمد و سؤال و جواب مى‏کردند که نمونه مختصرى از آن را قبلا عرض کردم.

زمان امام صادق علیه السلام زمانى بود که برخورد افکار و آراء و جنگ عقاید شروع شده بود و ضرورت ایجاب مى‏کرد که امام کوشش خود را در این صحنه و این جبهه قرار دهد.همیشه باید در این گونه امور به اثر کار توجه داشت.سید الشهداء علیه السلام دانست که شهادتش اثر مفید دارد،قیام کرد و شهید شد و اثرش هنوز هم باقى است.امام صادق علیه السلام فرصت را براى تعلیم و تاسیس کانون علمى مناسب دید،به این کار همت گماشت.بغداد که کانون جنبش علمى اسلامى صدر اسلام است در زمان امام صادق علیه السلام بنا شد.ظاهرا ایشان آخر عمر سفرى به بغداد آمده است.اثر امام صادق علیه السلام است که مى‏بینیم شیعه،در مقدم سایر فرق،در علوم اسلامى پیشقدم و مؤسس شد و یا لا اقل دوش به دوش دیگران حرکت کرد و در همه رشته‏ها از ادب و تفسیر و فقه و کلام و فلسفه و عرفان و نجوم و ریاضى و تاریخ و جغرافى کتابها نوشت و رجال بزرگ بیرون داد،عالى‏ترین و نفیس‏ترین آثار علمى را به جهان تحویل داد.اگر امروز مى‏بینیم اصلاح طلبانى به رسمیت مذهب شیعه-بعد از هزار سال-اقرار و اعتراف مى‏کنند به خاطر این است که شیعه یک مکتب واقعى اسلامى است و آثار شیعى در هر رشته نشان مى‏دهد که دیگر نمى‏توان اتهامات سیاسى به آن بست.این آثار مولود ایمان و عقیده است،سیاست نمى‏تواند اینچنین فقه یا اخلاق یا فلسفه و عرفان یا تفسیر و حدیثى به وجود آورد.رسمیت امروز شیعه معلول طرز کار و عمل آن روز امام صادق سلام الله علیه است.

مقصود این است که ائمه اطهار در هر زمانى مصلحت اسلام و مسلمین را در نظر مى‏گرفتند و چون دوره‏ها و زمانها و مقتضیات زمان و مکان تغییر مى‏کرد خواه و ناخواه همان طور رفتار مى‏کردند که مصالح اسلامى اقتضا مى‏کرد و در هر زمان جبهه‏اى مخصوص و شکلى نو از جهاد به وجود مى‏آمد و آنها با بصیرت کامل آن جبهه‏ها را تشخیص مى‏دادند.

این تعارضها نه تنها تعارض واقعى نیست،بلکه بهترین درس آموزنده است‏براى کسانى که روح و عقل و فکر مستقیمى داشته باشند،جبهه شناس باشند و بتوانند مقتضیات هر عصر و زمانى را درک کنند که چگونه مصالح اسلامى اقتضا مى‏کند که یک وقت مثل زمان سید الشهداء علیه السلام نهضت آنها شکل قیام به سیف به خود بگیرد و یک زمان مثل زمان امام صادق علیه السلام شکل تعلیم و ارشاد و توسعه تعلیمات عمومى و تقویت مغزها و فکرها پیدا کند و یک قت‏شکل دیگر. ان فى ذلک لذکرى لمن کان له قلب او القى السمع و هو شهید (5) .

پى‏نوشت‏ها:

1- این سخنرانى در 25 شوال 1381 هجرى قمرى به مناسبت وفات امام صادق علیه السلام ایراد شده است.

2- نهج البلاغه،خطبه 200.

3- به کتاب کافى،ج 5/ص 65 الى 70 و جلد اول داستان راستان تحت عنوان‏«امام صادق و متصوفه‏»مراجعه شود.

4- اعراف/32.

5- ق/37.

قرآن در نگاه امام صادق علیه السلام

روزى که رسول خاتم(ص) دو وزنه سنگین و دو میراث گرانبها (قرآن ‏وعترت) را به مردم معرفى کرد و براى نجات از گمراهى، تمسک به‏«ثقلین‏» را توصیه فرمود، اهل ‏بیت‏ خویش را نیز به عنوان قرآن ‏شناسان خبیر معرفى کرد، تا پس از او، امت از ائمه الهام بگیرند و شاگردى عترت را با افتخار بپذیرند.

صادق آل محمد(ص)، در باره حبل المتین قرآن و شیوه بهره ‏گیرى ازآن و جایگاه کلام الهى، سخنان بسیارى دارد که در این نوشته‏ به اختصار به برخى از محورهاى تعالیم و توصیه‏هاى حضرتش اشاره‏ مى‏کنیم، باشد که جامعه قرآنى و ولایى ما، از حضرت صادق(ع) سرمشق ‏بگیرد و از سرچشمه هدایت قرآنى، جان عطشناک خویش را سیراب ‏سازد.

1- قرآن، تجلى‏گاه خدا

کلام الهى، جلوه‏اى از قدرت و علم و حکمت‏ خداست و آیات قرآن،هریک نشانه‏اى از عظمت الهى است. امام صادق(ع) در زمینه جلوه ‏گاه ‏بودن قرآن براى ذات مقدس خدا البته براى چشم‏هاى بیدار و دلهاى آگاه مى‏فرماید:

"لقد تجلى الله لخلقه فى کلامه و لکنهم لایبصرون"(1)

خداوند بر خلق خویش در کلام خودش تجلى کرده است، ولى آنان خدا را نمى‏بینند.

2- گنجینه کامل

معارف قرآن بى‏پایان است. به تعبیر خود قرآن (تبیانا لکل شی‏ء)است، بیانگر هرچیز. هر پند و حکمت، هر حکم و قانون، هر علم ودانش ریشه در قرآن دارد. حتى براى آگاهى از سرگذشت پیشینیان و سرنوشت آیندگان و دانشهاى آسمان و زمین باید به قرآن نگریست و به کمک اهل ‏بیت علیهم السلام ، از این منبع و گنجینه کامل بهره ‏گرفت. امام صادق(ع) مى‏فرماید:

«خداوند بى‏همتا و قدرتمند، کتاب خویش را بر شما نازل فرمود واو راستگو و نیکوکار است. در قرآن، خبر شما و خبر آنان که پیش‏ از شما بودند و آنان که پس از شما خواهند آمد، همچنین خبرآسمان و زمین است...»(2)

و در سخن  دیگرى به جنبه تبیان بودن قرآن چنین اشاره‏ مى‏فرماید:

"ان الله انزل فى‏القرآن تبیان کل شى‏ء، حتى و الله ما ترک شیئا یحتاج العباد الیه الا بینه للناس..." (3)

خداوند در قرآن، بیان هرچیز را نازل کرده است. به خدا قسم هیچ ‏چیزى را که بندگان به آن نیازمندند، فروگذار نکرده و براى مردم ‏بیان فرموده است.

3- عهدنامه الهى

قرآن، عهدى استوار میان خدا و مردم است و آیات این کتاب، متن‏این عهدنامه را بیان مى‏کند. در عهد نامه باید نگریست، به آن‏ باید پاى ‏بند بود، مفاد آن را نباید زیر پا گذاشت. امام صادق(ع) درباره این عهدنامه و لزوم تلاوت بخشى از آن در هرروز، چنین‏مى‏فرماید:

«القرآن عهدالله الى خلقه، فقد ینبغى للمرء المسلم ان ینظر فى‏عهده و ان یقراء منه فى ‏کل یوم خمسین آیه.‏» (4)

قرآن عهد خداوند نسبت ‏به بندگان اوست. سزاوار است که یک انسان‏مسلمان در این عهدنامه الهى بنگرد و هر روز پنجاه آیه از آن رابخواند.

روشن است که مرور بر مفاد یک عهدنامه، براى یادآورى از آن قرارداد و رعایت آن در عمل است. میثاق خدا با بندگان برشناختن ‏احکام الهى و عبرت گرفتن از حکایات قرآن و عمل به اوامر او وتدبر در آیات است. جالب است که امام صادق(ع) وقتى مى‏خواست قرآن ‏تلاوت کند، قرآن را که به دست راست‏ خویش مى‏گرفت، دعایى مى‏خواند که به عهد بودن قرآن و تعهدات انسان در قبال این قرار داد،اشاره دارد. مضمون آن دعا چنین است:

«خداوندا! من عهد و کتاب تو را گشودم. خدایا! نگاهم را در این ‏کتاب، عبادت قرار بده و قرائتم را تفکر، و تفکرم را عبرت‏آموزى. خدایا! مرا از آنان قرار بده که از مواعظ تو در این‏ کتاب، پند مى‏گیرند و از نافرمانى‏ات پرهیز مى‏کنند. وقتى کتاب تورا مى‏خوانم، بر دل و گوشم مهر مزن و بر دیدگانم پرده میفکن وقرائت مرا خالى از تدبر مگردان، بلکه مرا چنان قرار بده که درآیات و احکامش ژرف بنگرم، دستورهاى دین تو را بگیرم و عمل کنم ‏و نگاه مرا در این کتاب، غافلانه و قرائتم را بیهوده و بى‏ثمرمساز (5)

4-آینه عبرت

درخلال آیات قرآن، سرگذشت اقوامى از گذشته آمده است. چه نیکان وصالحان که در سایه ایمان و عمل و پیروى از حق، سعادتمند شدند،چه عنودان و لجوجان که با تکذیب انبیاء و انکار خدا و طغیان وفساد، گرفتار عذاب الهى گشتند. قرآن، کتاب قصه و داستان نیست،ولى سرشار از قصص و حکایات افراد و امتهاست و همه بر اساس درس ‏گرفتن و الهام و عبرت و پند.

امام صادق(ع) مى‏فرماید:

«علیکم بالقرآن! فما و جدتم آیه نجا بها من کان قبلکم فاعملوا به، و ما وجدتموه هلک من کان قبلکم فاجتنبوه (6)

برشما باد قرآن! هر آیه‏اى را که یافتید که گذشتگان، با عمل به‏ محتواى آن آیه نجات یافتند، شماهم به آن عمل کنید و هر آیه را دیدید که بیانگر هلاکت پیشینیان است، شماهم از آن (عامل هلاکت) بپرهیزید.

این شیوه برخورد با آیات قرآن، سودمندترین شیوه‏اى است که درعمل فردى و اجتماعى مسلمانان اثر مى‏گذارد و قرآن هدایتگر قارى‏ مى‏شود.

5- احکام جاودانه

دین خدا و آیات قرآن، حاوى یک سلسله احکام الهى است که تا دامنه قیامت استمرار مى‏یابد. آنچه که حلال الهى و حرام الهى‏است، مشمول مرور زمان نمى‏شود و حکم خدا در اثر «جو» یا«شرایط جدید» یا «تمایلات این و آن‏» عوض نمى‏گردد. امام ‏صادق(ع) در تشریح بعثت‏هاى سلسله نورانى انبیا، به دوره بعثت ‏رسول خاتم(ص) مى‏رسد و مى‏فرماید: «تا آن که محمد(ص) آمد و قرآن‏ و شریعت و راه و روش قرآن را آورد. پس حلال آن تا روز قیامت ‏حلال است و حرام آن تا روز قیامت ‏حرام مى‏باشد.»( 7)

و در سخنى  دیگر، جریان قرآن را در عصرها و زمان‏ها، همچون‏ جریان شب و روز و ماه و خورشید مى‏داند. با بیان امام صادق(ع) راه‏ براندیشه کسانى که احکام خدا را مقطعى و دوره‏اى مى‏دانند و عصر حاضر را براى اجراى احکام قرآن مناسب نمى‏دانند و قوانین وحى را براى تنظیم امور بشریت امروز و جامعه کنونى کافى نمى‏بینند، بسته مى‏شود.

6- همیشه زنده و شاداب

غیر از احکام قرآن و حلال و حرام آن که ابدى است، خود این کتاب ‏ژرف و فصیح و متین نیز با گذشت زمان کهنه نمى‏شود و پیوسته ‏معارف آن براى همه اقشار در همه زمانها درخشندگى و آموزندگى ‏دارد.

امام صادق(ع) در حدیثى به رمز و راز این جاودانگى و طراوت‏ همیشگى در کلام خدا اشاره دارد. مردى از آن حضرت مى‏پرسد: چرا قرآن با نشر و درس و بررسى، تازه ‏تر و شاداب ‏تر مى‏شود و هرگز کهنه نمى‏شود.؟

امام صادق(ع) در پاسخ مى‏فرماید:

«لان الله تبارک و تعالى لم یجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ‏ناس فهو فى کل زمان جدید و عند کل قوم غض الى یوم القیامه (8)

براى این که خداى متعال آن را براى زمانى خاص یا مردمى خاص‏ قرار نداده است. از این رو قرآن در هر زمان تازه است و نزد هرقومى شاداب است تا روز قیامت.

طراوت و تازگى قرآن براى همه و همیشه، به خاطر آن است که معجزه ‏جاوید پیامبر(ص) و کلام الهى است و در هر عصرى پاسخگوى نیازهاى ‏فکرى، هدایتى و اجتماعى مردم است.

7- حفظ، آموزش و عمل

گرچه تلاوت قرآن و حفظ کردن آیات آن ثواب دارد و ارزشمند است، ولى تکلیف مسلمانان در این حد خلاصه نمى‏شود. حفظ کردن باید همراه با عمل باشد و یاد دادن و یاد گرفتن به قصد اجراى‏ فرموده‏هاى خداى متعال. حضرت صادق(ع) فرموده است:

«الحافظ للقرآن، العامل به، مع السفره‏ الکرام البرره.‏» (9)

کسى که حافظ قرآن و عمل کننده به آن باشد، همراه با سفیران ‏والامقام و نیکوکار الهى (فرشتگان مقرب) خواهد بود.

ضرورت آموختن قرآن نیز در کلام آن حضرت مطرح است. مى‏فرماید:

«ینبغى للمؤمن ان لایموت حتى یتعلم القرآن او یکون فى تعلمه‏ (10)

سزاوار است که مؤمن نمیرد، تا آن که قرآن را آموخته باشد، یا در حال و مسیر فراگرفتن قرآن باشد.

با این حال، پاى بندى به احکام قرآن و عمل به آن در تعبیر امام‏ صادق(ع) چنین بیان شده است:«واحذر ان تقع من اقامتک حروفه فى‏اضاعه حدوده‏ (11)

بپرهیز از این که در مسیر اقامه حروف، به اضاعه حدود بیفتى.

بسیارند آنان که در شکل و ظاهر به قرآن مى‏پردازند و در وراى ‏جلوه‏هاى ظاهرى قرآنى، عمل به قرآن مطرح نیست. این گونه برخورد تشریفاتى و مراسمى و شکلى با قرآن، در شان کلام الهى و منشورآسمانى نیست.

8-ادب و آداب تلاوت

خواندن قرآن نیز آدابى دارد، هم آداب ظاهرى همچون مسواک، وضو، ترتیل، صوت خوش، رو به قبله بودن، حفظ احترام کلام الله و... وهم آداب باطنى و حالت‏هاى روحى و توجه قلبى و عنایت‏به کلام خداو پیداکردن حالت ‏خشوع و تذکر و تاثیر پذیرى ازتلاوت، این نکات ‏در کلمات امام صادق(ع) بسیار بیان شده است. به برخى از این‏رهنمودها اشاره مى‏شود:

امام صادق(ع) مى‏فرماید:

هرگاه نزد تو قرآن تلاوت مى‏شود، برتولازم است گوش بدهى و سکوت وتوجه داشته باشى:

«اذا قرى‏ء عندک القرآن وجب علیک الانصات و الاستماع.‏» (12)

این همان نکته قرآنى است که در آیه 204 سوره اعراف آمده است: « و اذا قرى‏ء القرآن فاستمعوا له و انصتوا

و در سخن دیگرى به نقل ازحضرت رسول(ص) مى‏فرماید که: «راه‏ قرآن‏» را نظیف و پاکیزه کنید. مى‏پرسند: راه قرآن چیست؟

مى‏فرماید: دهان مى‏پرسند: چگونه؟ مى‏فرماید: با مسواک. (13)

در حدیث دیگر، امام صادق(ع) فرموده است:

کسى که قرآن بخواند، ولى قلبش رقت پیدا نکند و در برابر خداوند خاضع نشود و در درون، حالت‏ حزن و خشیت و هراس نیابد، شان وجایگاه والاى خدا را سبک شمرده است. بنگر که کتاب پروردگارت را چگونه مى‏خوانى و با منشور‏خویش چه برخوردى دارى و اوامر ونواهى آن را چگونه پاسخ مى‏دهى و حدود و تکالیف آن را چگونه‏ امتثال و فرمان بردارى مى‏کنى؟! در آیه‏هاى وعد و وعید، درنگ کن، در امثال و مواعظ قرآن اندیشه کن. مبادا اقامه حروف و قرائت ‏ظاهر، تو را در تباه ساختن حدود آن بیندازد!... (14)

تلاوت با حزن و حالتى اندوهناک که نشان دهنده تاثر روحى قارى ‏از آیات کلام خداست، ادب دیگرى از آداب تلاوت است. امام صادق(ع)فرموده است:

«ان القرآن نزل بالحزن فاقرؤه بالحزن‏(15)

قرآن با حزن نازل شده است، شما هم، آن را حزین قرائت کنید.

9- جوانان و قرآن

 انس با قرآن، دلهاى جوانان ‏را روشن و زندگیهاشان را با صفا مى‏کند و عامل جذب آنان به پاکى ‏و راه خدا مى‏شود.

امام صادق(ع) مى‏فرماید: هرجوان مومنى که قرآن بخواند، قرآن با گوشت و خون او در مى‏آمیزد و خداوند او را با فرشتگان بزرگوارهمراه مى‏سازد و قرآن روز قیامت نگهدارنده او (از دوزخ) خواهدبود:

«من قرئى القرآن و هو شاب مؤمن، اختلط القرآن بلحمه و دمه، وجعله الله مع السفره ‏الکرام البرره و کان القرآن حجیزا عنه یوم‏ القیامه (16)

بخصوص، خانه هایى که نواى خوش قرآن از حنجره‏هاى داوودى از آن‏ها به گوش مى‏رسد و صبح و شام، جوانان صاحبدل و روشن ضمیر، همدم‏ کتاب خدایى‏اند و لحظات خویش را با انس با قرآن سپرى مى‏کنند، مشمول رحمت‏ خدا و هدایت قرآنى مى‏شوند. این گونه خانه‏هاى نورانى‏از تلاوت، در آسمانها تابان و فروزان است. امام صادق(ع)مى‏فرماید:

خانه‏اى که یک فرد مسلمان در آن قرآن تلاوت مى‏کند، براى اهل‏ آسمان نورانى دیده مى‏شود، همچنان که مردم دنیا در آسمان ستاره‏ درخشان را مى‏بینند. (17)

10- نکته‏هاى دیگر

همچنان که یاد شد، در دریاى کلمات حضرت صادق(ع) گهرهاى فراوانى ‏وجود دارد که در باره قرآن کریم است. نقل آن ها به طول‏ مى‏انجامد. عصاره و خلاصه‏اى از آن مضامین را که در برخى روایات‏ دیگر آمده است، تقدیم مى‏کنیم.

امام صادق(ع)، قرآن را داراى آیات ناسخ و منسوخ و محکم ومتشابه مى‏داند و بهره‏ گیرى از قرآن را براى کسانى روا مى‏شمرد که‏به این نکات توجه داشته باشند و گرنه گمراه مى‏شوند و گمراه‏ مى‏کنند. وى براى فراگیرى هر حرف از قرآن، پاداش ده حسنه بیان ‏مى‏کند و مى‏فرماید: قرآنى که خوانده نمى‏شود و غبار بر آن‏ مى‏نشیند، روز قیامت‏به درگاه خدا شکایت مى‏کند. تلاوت راستین را آن مى‏داند که قرآن خوانان، وقتى به آیات بهشت و جهنم مى‏رسند، مى‏ایستند و تامل مى‏کنند. اهل ‏بیت علیهم السلام را وارثان کتاب‏ خدا و برگزیدگان خلق مى‏شمرد و از این خاندان به عنوان وجه‏الله،آیات، بینات و حدودالله یاد مى‏کند و ولایت ائمه را قطب و محورقرآن و همه کتب آسمانى معرفى مى‏کند و قرآن را «ثقل اکبر» مى‏نامد و آن را چراغ هدایت و فروغ تاریکى و حیات بخش قلب بینا و گشاینده چشم و دل مى‏شمارد. از دیدگاه آن حضرت، قرآن‏«معیار» و ملاک درستى و حقانیت هر حرف و حدیث است و مى‏فرماید:

هر چه که از ما براى شما نقل مى‏شود، در صورتى که مخالف با قرآن ‏باشد ما نگفته‏ایم و شما نپذیرید. امام اهل‏ بیت پیامبر(ص) را خزانه ‏داران علم الهى و بازگوکنندکان وحى خدا مى‏داند و از تفسیر به‏ راى نهى مى‏کند و از آن قارى که به خاطر خود نمایى یا کسب‏ درآمد، به قرائت مى‏پردازد، نکوهش مى‏کند.

امید است که در سایه رهنمودهاى حضرت صادق علیه السلام، با چشمه وحى الهى ‏آشناتر شویم و «قرآنى‏» بیندیشیم و «قرآنى‏» زندگى کنیم.

پى‏نوشتها

1- بحارالانوار، ج‏89، (بیروت)، ص‏107.

2- کافى، ج 2، ص‏599.

3- بحارالانوار، ج‏89، ص 81.

4- وسایل الشیعه، ج 4، ص‏849.

5- بحارالانوار، ج 95، ص 5.

6- الحیاه، ج 2، ص‏116.

7- کافى، ج 2، ص 18.

8- بحارالانوار، ج‏89، ص 15.

9- الحیاه، ج 2، ص ص 152.

10- همان، ص 155.

11- بحارالانوار، ج 82، ص‏43.

12- وسائل الشیعه، ج 4، ص 861.

13- الحیاه، ج 2، ص 158.

14- بحارالانوار، ج‏89، ص‏207.

15- وسائل الشیعه، ج 4، ص‏857.

16- الحیاه، ج 2، ص 164.

17- کافى، ج 2، ص 610.

18- تفسیر برهان، ج 4، ص‏457; مجمع البیان، ج، 5، ص 481.

شهادت ششمین امام شیعیان

چون امام صادق (ع) به شهادت رسید و به سوى قبرستان بقیع برده شد، ابو هریره عجلى این ابیات را سرود:

اقول و قدر احوا به یحملونه                                          على کاهل من حاملیه و عاتق

)مى‏گویم و حال آنکه او را مى‏بردند بر دوشهاى کسانى که او را گرفته بودند.(

ا تدرون ماذا تحملون الى الثرى!                                 ثبیرا ثوى من راس علیاء شاهق

آیا مى‏دانید چه چیزى را به سوى خاک مى‏برید

غداة حثا الحاثون فوق ضریحه                                        ترابا و اولى کان فوق المفارق

صبحگاهى خاک پاشندگان بر بالاى ضریحش خاک ریزند حالى که و بهتر آن است که خاک بر سر ریزند.

شیخ کلینى و دیگران از ابو ایوب جوزى نقل مى‏کنند که گفت: ابو جعفر منصور شبانه به سراغ من فرستاد. پس نزد او رفتم. منصور بر صندلى نشسته و روبه‏رویش شمعى قرار داشت و در دستش نامه‏اى بود. چون به او سلام گفتم نامه را به سویم افکند در حالى که مى‏گریست گفت: این نامه محمد بن سلیمان، والى مدینه، است که در آن ما را خبر داده که جعفر بن محمد به‏درود حیات گفته است. آنگاه سه مرتبه گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‏». دیگر مانند جعفر کجاست؟آنگاه به من گفت: بنویس. من در جاى کتابت نشستم منصور گفت: بنویس اگر جعفر به کسى بعد از خود وصیت کرد او را پیش آر و گردنش را به شمشیر بزن. در پاسخ او نوشتند: جعفر بن محمد به پنج نفر وصیت کرده است: ابو جعفر منصور، محمد بن سلیمان، عبد الله و موسى از فرزندانش و حمیدة. منصور با دیدن نام این افراد گفت: هیچ راهى براى کشتن اینها وجود ندارد.

ابن شهر آشوب در مناقب از داود بن کثیر رقى، نقل کرده است که گفت: یکى از اعراب نزد ابو حمزه ثمالى آمد. ابو حمزه از او پرسید: چه خبرى دارد؟گفت: جعفر صادق (ع) از دنیا رفت. ابو حمزه فریاد بلندى کشید و بى‏هوش افتاد. چون به حال آمد پرسید: آیا به کسى وصیت کرده است؟پاسخ داد: آرى به عبد الله و موسى، فرزندانش، و به ابو جعفر منصور وصیت کرده است. پس ابو حمزه خندید و گفت: سپاس خدایى را که ما را به هدایت رهنمون شد و بیان کرد براى ما از کبیر و راهنمایى کرد ما را بر صغیر و امرى عظیم را پوشیده داشت. چون از منظور وى پرسش کردند گفت: مقصود بیان کرد عیوب کبیر (بزرگ) را و بر صغیر (کوچک) دلالت کرد و صغیر (موسى) را به اوصیا اضافه کرد و او را از جمله آنان دانست و امر امامت را با وصیت ‏به منصور نهان داشت‏ براى آنکه اگر منصور از وصى پرسش کند به او گفته مى‏شود وصى امام، تو هستى. عبد الله، اگر چه بزرگ‏ترین فرزند امام صادق (ع) بود، اما عیبى جسمانى داشت او افطح بود حال آنکه امام نباید نقصى و عیبى داشته باشد. معذلک وى نسبت ‏به احکام دین هم آگاهى نداشت.

مسعودى در مروج الذهب نویسد: در سال 148 هجرى ده سال از خلافت منصور گذشته بود که ابو عبد الله جعفر بن محمد بن على بن حسین بن على بن ابى طالب وفات یافت وى در قبرستان بقیع و در کنار پدر و جدش به خاک سپرده شد. به هنگام وفات 65 سال داشت و گفته شده که او را مسموم کرده بودند. در این قسمت از بقیع بر قبور آنان سنگ مرمرى است که بر روى آن نوشته شده:

«بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله مبید الامم و محیى الرمم هذا قبر فاطمه بنت رسول الله (ص) و سیدة نساء العالمین و قبر الحسن بن على بن ابى طالب و على بن الحسین بن على بن ابى طالب و محمد بن على و جعفر بن محمد علیهم السلام‏».

در تذکرة الخواص حکایت نوشته روى این مرمر از واقدى نقل شده است.

 

  • - گردآوری: تبیان لرستان
© کلیه حقوق معنوی و محتوای این سایت متعلق به اداره کل تبلیغات اسلامی استان لرستان می باشد .استفاده از مطالب با ذکر منبع و لینک به سایت بلامانع است.