http://www.Lorestan-Tebyan.ir     ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۵ شهريور -اِلأِثنين ٢٧ رمضان ١٤٣١ - Monday September 2010
                                                                       
تماس با ما نقشه وب سایت جستجو در وب سایت بازگشت به صفحه اصلی
     
    
 
   
 


/sub.aspx?id=1771
http://tebyan-lorestan.ir/sub.aspx?id=1099
/sub.aspx?id=1767
http://tebyan-lorestan.ir/sub.aspx?id=1375
/sub.aspx?id=1777



در صورتی که مایلید دوستان شما نیز از این مطلب استفاده کنند , کافیست نام و آدرس ایمیل خود و دوست خود  را وارد نموده تا این مطلب به دوستتان ارسال شود.
 




تعداد نمایش تا این لحظه :    65   بازدید

تاریخ درج مطلب : 22/3/1389
قصه هاي كودكانه (13):گربه ی تنها

در یك باغ زیبا و بزرگ ، گربه پشمالویی زندگی می كرد .

او تنها بود . همیشه با حسرت به گنجشكها كه روی درخت با هم بازی می كردند نگاه می كرد .

یكبار سعی كرد به پرندگان نزدیك شود و با آنها بازی كند ولی پرنده ها پرواز كردند و رفتند .

پیش خودش گفت : كاش من هم بال داشتم و می توانستم پرواز كنم و در آسمان با آنها بازی كنم .
دیگر از آن روز به بعد ، تنها آرزوی گربه پشمالو پرواز كردن بود .

آرزوی گربه پشمالو را فرشته ای كوچك شنید . شب به كنار گربه آمد و با عصای جادوئی خود به شانه های گربه زد .
صبح كه گربه كوچولو از خواب بیدار شد احساس كرد چیزی روی شانه هایش سنگینی می كند . وقتی دو بال قشنگ در دو طرف بدنش دید خیلی تعجب كرد ولی خوشحال شد
خواست پرواز كند ولی بلد نبود .

از آن روز به بعد گربه پشمالو روزهای زیادی تمرین كرد تا پرواز كردن را یاد گرفت البته خیلی هم زمین خورد .

روزی كه حسابی پرواز كردن را یاد گرفته بود ،‌در آسمان چرخی زد و روی درختی كنار پرنده ها نشست
وقتی پرنده ها متوجه این تازه وارد شدند ، از وحشت جیغ كشیدند و بر سر گربه ریختند و تا آنجا كه می توانستند به او نوك زدند . گربه كه جا خورده بود و فكر چنین روزی را نمی كرد از بالای درخت محكم به زمین خورد .

یكی از بالهایش در اثر این افتادن شكسته بود و خیلی درد می كرد
شب شده بود ولی گربه پشمالو از درد خوابش نمی برد و مرتب ناله می كرد .

فرشته كوچولو دیگر طاقت نیاورد ، خودش را به گربه رساند .

 

فرشته به او گفت : آخه عزیز دلم هر كسی باید همانطور كه خلق شده ، زندگی كند . معلوم است كه این پرنده ها از دیدن تو وحشت می كنند و به تو آزار می رسانند . پرواز كردن كار گربه  نیست . تو باید بگردی و دوستانی روی زمین برای خودت پیدا كنی .

بعد با عصای خود به بال گربه پشمالو زد و رفت
صبح كه گربه پشمالو از خواب بیدار شد دیگر از بالها خبری نبود . اما ناراحت نشد .

یاد حرف فرشته كوچك افتاد . به راه افتاد تا دوستی مناسب برای خود پیدا كند .

به انتهای باغ رسید . خانه قشنگی در آن گوشه باغ قرار داشت . خودش را به خانه رساند و كنار پنجره نشست .
 در اتاق دختر كوچكی وقتی صدای میو میوی گربه را شنید ، با خوشحالی كنار پنجره آمد . دختر كوچولو گربه را بغل كرد و گفت : گربه پشمالو دلت می خواد پیش من بمانی . من هم مثل تو تنها هستم و هم بازی ندارم . اگر پیشم بمانی هر روز شیر خوشمزه بهت می دم .

گربه پشمالو كه از دوستی با این دختر مهربان خوشحال بود , میو میوی كرد

 
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی استان لرستان میباشد
استفاده از مطالب با ذکر تبیان لرستان مجاز میباشد